مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
102
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خواهر مرا نياگاهاند . و گرنه من و تو كشته خواهيم شد . حسن گفت : اى خاتون ، من از جان درگذشته ، بدين مكان آمدم تا ترا خلاص كنم و يا بمذلت و خوارى بميرم . نور السنا چون اين سخن بشنيد ، تبسم كرد و سر خويش جنبانيده ، گفت : اى حبيب من ، مرا جز خداى تعالى كسى خلاص نتواند كرد . تو خويشتن را نجات ده و خود را بورطهء هلاكت مينداز . كه خواهر مرا لشگريست بىپايان . كسى با ايشان مخاصمت نتواند كرد . و چنان پندار كه مرا از اينجا گرفته ، بيرون بردى . چگونه ببلاد خود توانى رسيد ؟ و از اين جزيره و مكانهاى خطرناك چگونه خواهى گذشت ؟ به زودى از اين مكان بدر شو و بر اندوه من اندوه ديگر ميفزاى و خيال مكن كه مرا خلاص توانى كرد . حسن گفت : اى روشنائى چشم من ، بجان تو سوگند كه از اين مكان بيرون نروم مگر اينكه ترا بيرون برده ، به شهر خويش سفر كنم . زن حسن گفت : چگونه اين كار توانى كرد ؟ تو اشكال سخن خويش نميدانى . اگر تو بطايفهء جان و گروه عفريتان و تمامت ساحران حاكم شوى ، باز بخلاص كردن من قادر نخواهى بود . تو خويشتن را نجات ده و مرا بگذار . شايد خداى تعالى خود ، مرا نجات دهد . حسن گفت : يا سيد الملاح ، من نيامدهام مگر اينكه ترا با اين عصا و تاج خلاصى دهم . آنگاه حكايت خود و كودكان را كه چگونه تاج و عصا گرفته بود ، با زن خويش حديث كرد . و در حديث بودند كه ملكه نور الهدى بنزد ايشان درآمد و حديث ايشان بشنيد . حسن چون ملكه را ديد ، تاج بر سر نهاده ، ناپديد شد . ملكه به خواهر خود گفت : اى پليدك ، كه بود آنكه با او حديث ميگفتى ؟ زن حسن گفت : در نزد من بجز اين كودكان ، كيست كه با من سخن گويد ؟ ملكه ، تازيانه گرفته ، او را همىزد تا اينكه بى خود شد . و حسن ايستاده ، نظاره ميكرد . پس از آن ملكه گفت زن حسن را از آن مكان به مكان ديگر بردند . كنيزكان ، زن حسن را بگشودند و بند از او برداشته ، او را به مكان ديگر بردند . حسن نيز با ايشان به همان مكان رفت . زن حسن را بى خود در آن مكان افكندند . پس از ساعتى به خود آمد و اين ابيات را